تنها ترم اما
سنگین تر از قبل، نه!
هم وزن ِ خودم :
- آن زمان که تو هنوز
بر سرشاخه هایم
لانه نساخته بودی -
کلاغ اندوه!
.
.
خبری نیست!
.
این را باور نمی کنی و باز
برگ دیگری می زنی
روزنامه عمر را
.
.
.
.
.
قفل پنجره ی دلم خراب شده
با هزار زور هم باز نشد.
پشت ِ
شیشه ی بخار گرفته اش
می نشینم...
.
.
.
چشم دوخته ام
به رج آخر آجر ها...
پشت دیوار زمستان
- شاید -
قد می کشد
جوانه ای...
.
.
.
بر چشم هایت
چشم می بندم
.
ذهنم آرام
پر از
سکوت می شود...
.
ساعت می گوید
:
"زود !
باید برخیزی ، بروی"
...
برای دلم اما تکلیفی
معلوم نمی کند!
.