شعریست نا سروده
جای خالی ات...
اندوهی
که در واژه ها
نمی گنجد
تو همین جا
زیر همین درخت نارون پیر
بمان سایه!
من پیش تر می روم ...
واقعیت گاه
به هزار زبان
خودش را برایم معنا می کند اما
من از هیچ کدام از زبان هایش
هیچ کلمه ای را
تشخیص نمی دهم...
رهگذر لب فرو بست
ایستاد
و درسکوتی که به کوچه ای تاریک می مانست
گم شد
"سوداگر ِپیروز" ی نبوده ام
در این بازار
صبوری ام را فروخته ام
به دلدادگی...
.
نمی دانم
فاصله ام با مرگ
چه مقدار است اما
با زندگی هم
کم نیست!
می بینی ام؟
تنها
از جمع شاعران بیرون آمده ام
در کوچه های خلوت شعر
قدم زنان در سکوت
ماه را نگاه می کنم.
در نزنید !
کسی خانه نیست
- این روز ها دلم
میهمان ِ شکوفه های نارون شده -
.

بر می گردیم
بی آشنایی
از بخت خویش،
دریغ از سال ِ پار
... امروز
با بیگانه ایم
تنها ترم اما
سنگین تر از قبل، نه!
هم وزن ِ خودم :
- آن زمان که تو هنوز
بر سرشاخه هایم
لانه نساخته بودی -
کلاغ اندوه!
.
.
خبری نیست!
.
این را باور نمی کنی و باز
برگ دیگری می زنی
روزنامه عمر را
.
.
.
.
.
قفل پنجره ی دلم خراب شده
با هزار زور هم باز نشد.
پشت ِ
شیشه ی بخار گرفته اش
می نشینم...
.
.
.
چشم دوخته ام
به رج آخر آجر ها...
پشت دیوار زمستان
- شاید -
قد می کشد
جوانه ای...
.
.
.
بر چشم هایت
چشم می بندم
.
ذهنم آرام
پر از
سکوت می شود...
.
ساعت می گوید
:
"زود !
باید برخیزی ، بروی"
...
برای دلم اما تکلیفی
معلوم نمی کند!
.
.
در تداوم ِبی سابقه ی
سرمای زیر ِصفر،...
می رسیم
به مبحث ِ
:
"نقطه ی
انجماد ِ
شعر"
.
.
.
پس از بارشی طولانی
دیـدن ِ خــطی از آفـــتاب
از درز ِ پرده
.
.
درنگ می کنم
در عبور از زیر درختان
روز برفی...
.

نه!
تو تقصیری نداری...
گناه از
دل ِنازک ِمن است
.
رد پا ها
از هزار سو...
بر سپیدی برف
.
.
